دایک در زبان کردی یعنی مادر
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
پسرایرونی www.love3.blogsky.com
![]()
سلام دوباره برا
شروع دوباره
وقتی بی اختیار به افق خورشید می نمگرم و خویش را در این دنیای بیکران بدون احساس میکنم
بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر میشوند و مرا بیاد دوران نچندان دور می اندازد.
دورانی که من و تو دو پرنده ی عاشق.عاشق همدیگه بودیم
افسوس من در ان است که تو با ان باهوشی به حرف های دیگران گوش کردی
و مرا در این دنیای بیکران تنها گذاشتی و این تنهایی تو باعث شده همچون شمع
در اتش هجران تو بسوزم
نفرین به تو یار جفا کار

![]()
گونه ام را نسیم نوازش کرد و رفت ...
ریحانه فاطمی
بسم الله الرحمن الرحیم
سرم گیج می رفت. می رود. گریه ام گرفته بود. گرفته است.همه چیز دور سرم می چرخید نمی دانم شاید هم برعکس سر من دور همه چیز می چرخید. یک چیزی مثل سماع.
... صدا ها را دقیق نمی شنیدم . منعکس می شدند . حالتی مثل ... مثل وز وز زنبور روی همان درخت کُنار قدیمی که یک روز قطعش کردند و رفتند ؛ و انگار خاطراتم را بریدند و بردند .
پیشانی ام جای چه بود!؟ نمی دانم . شاید به قول تو مُهر ، شاید هم مِهر یا مَهر ... حلقه ی زیبایی بود . مبارکش باشد. مبارک صاحبش باشد. ظریف بود . خنده ام گرفت یک لحظه! حتی در انگشت کوچیکه ی من هم جا نمی شد ... یاد کودکی هایم افتادم... شاد بود و هم غمگین ... تاب های پارک زکریا ... مغازه ی کفش فروشی داخل میدان... کفش قرمزه که به قول شما داهاتی بود و به قول من هرگز ... ساندیسی که مثل خروس قندی برای دلخوشیم می گرفتید و من هم با گریه می خوردم ... نمی دانم شاید آن موقع مغرور تر بودم... اما مهربون تر و پاک تر ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... گریه هایم ...صداهایی که منعکس می شدند ... لباس های عیدم ... موهایی که روزی در نور آفتاب طلایی بودند ... چشم های گردم و لپ هایم که از بس همه می کندند مثل رز های چند روز پیش سرخ سرخ و لطیف بودند ... رشته کوه هایی که وقتی از جاده اراک می گذشتیم از دور پیدا بودند ... تپه هایی که از پشت پنجره ی اتوبوس برای آدم دست تکان می دادند... کادوهای تولدم... عروسکی که روزی فاطمه دستش را کند ... کیک تولدم ...
جایی شنیدم یا خواندم یا هردو (!) که هرچه دل آدم سنگ تر می شود و هرچه آدم گناه بیشتر می کند اشک هایش دیرتر سرازیر می شود ... چشمانم می سوزند ... قرمز شده اند ... اما حتی آنها هم از خودم مغرور ترند ... که بخواهند پهنای صورتم را خیس کنند ... این هم عاقبت غرور چشم ها ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... خمپاره ها هم ... آه و ناله ها و اشک ها هم ... این اشک کجا و آن کجا ... این برای چیست و آن برای چی(!) ... چفیه ی خونی و سربند خاکی هم ... همه جا دود بود و هیچ جا نبود ... همه چیز دور سرم می چرخید... بوی سیب می آمد ... بوی باران هم ...بوی یک مشت کُنار درشت و سبز ... بوی نم خاک و کاهگل های خیس ... بوی ابر و تصویر ماه ... شاید هم بوی نرگس یا بوی یاس ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... احساس کردم دارم می دوم ... توی کوچه های قدیمی ... توی فصل بهار ... بین کلی گل بابونه ... بوی بابونه هم می آمد ... می دویدم و فریاد می زدم ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... حتی هنوز که هنوز است وقتی حوض حرم را می بینم یاد حوض کوچک داخل حیاط مامان زری می افتم که عید ها پر از ماهی می شد ... حیف شد آقاجون برداشتش ... فکر کنم اگر الان بود به عنوان میراث فرهنگی ازتون می خریدند ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... فکر کنم زود بزرگ شدم ... کودکی ام کوتاه بود ... اما شیرین و یا شاید هم غمگین ... دوری ... غربت ... تنهایی ... واژه هایی که قبل از اینکه حتی بدانم معنی شان چیست آنها را چشیدم ... لمس کردم ... با آن ها بازی بازی زندگی کردم ... و اما ، حتی نمی دانستم چیست !؟
همه چیز دور سرم می چرخید ... یک دشت پر از گل ... درختچه ای تک روی یک تپه ... رودخانه ای پر از قورباغه ... پرستویی زخمی ( ... که روزی با محمد خوبش کردیم ) ... آرامش اولین تماشای طلوع آفتاب ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... الله اکبر و تکبیرة الاحرام نماز ... چادر کوچولویم... و نمازی که هرچند نادرست ولی لبریز از عشق می خواندم ... سرخی غنچه های گل های انار ، گردی برگ های درختان حیاط و سبزی سبزه های گوشه ی حیاط دم دم های فصل بهار ...
همه چیز دور سرم می چرخید : در شرقی ... گلوله و باروت ... پارچه ی سبز لا اله الا الله ... که سبزیش مثل همو سبزه ها بود ... تانک هایی که بیشتر مثل تانک های نقاشی ام بود ... و فریاد هایی که مثل نمایش نامه های دبستانم بود ...
همه چیز دور سرم می چرخید ... همه جا سبز بود ... آسمان آبی بود و بی ابر ... در یک لحظه غفلت ... گونه ام را نسیم نوازش کرد و رفت ...
والسلام
پ.ن
اول. گاهی اوقات آدم بهتر است سکوت کند و فقط به حال گروهی حسرت بخورد و لبخندی تلخ بزند و به حال زمانه گریه کند و بعد زیر لب آرام بگوید : الله توکلت ...
![]()

ازدواج اینترنتی
در یک چت اینترنتی با هم آشنا شدیم، اول همه چیز شوخی بود و بیشتر به عنوان سرگرمی به آن نگاه می کردم و فکر نمی کردم، یک روز عاشق مردی شوم که نوشته هایش بیشتر برایم یک طنز بود. اما نمی دانم چرا به او اعتماد کردم، من و آرش در یک گروه چند نفره چت روم آشنا شدیم و اولین بار در یک رستوران همدیگر را دیدیم و کم کم عاشقش شدم.
آرش پسر جذابی بود و همین جذابیت، باعث شده بود تا دختران زیادی به او توجه کنند، قرار ما این بود که تولد هر یک از اعضای گروه که شد، در یک رستوران جمع شویم و جشن بگیریم.
اما رابطه من و آرش، بیشتر از بقیه بود و تقریبا هفته ای دوبار همدیگر را می دیدیم، اول می خواستیم با هم در کنکور درس بخوانیم، اما در واقع درس خواندن بهانه ای بود که بیشتر همدیگر را ببینیم. رفتار آرش طوری بود که من مطمئن شدم او هم نسبت به من علاقه دارد، دیگر دیدارها هر روز بود. اما هیچ کداممان جرات نمی کردیم، ابراز علاقه کنیم.
آرش می دانست آنقدر دوستش دارم که حاضرم هر کاری برایش بکنم و به جای این که به عشقم احترام بگذارد از آن سوءاستفاده می کرد و من وامانده در این عشق حتی قدرت فکر کردن به تصمیم در مورد زندگی ام را نداشتم و فقط به آرش فکر می کردم. سرانجام تصمیم گرفتم به او بگویم چقدر دوستش دارم، من مثل آرش فکر نمی کردم و تصورم این بود که اگر به او ابراز علاقه کنم، معنی این عشق را خواهد فهمید.
برایش هدیه ای خریدم و از او خواستم تا بدوناین که به چشمهایم نگاه کند، فقط به حرفهایم گوش دهد. به او گفتم چقدر دوستش دارم و حاضرم به خاطرش هر کاری بکنم، حتی در برابر خانواده ام بایستم.
این اتفاق هم افتاد، وقتی من و آرش تصمیم به ازدواج گرفتیم، پدرم مخالفت کرد او معتقد بود، آرش مرد مناسبی برای من نیست و نمیتواند خوشبختم کند، اما من مثل پدرم فکر نمی کردم، به نظر من آرش مردی تمام عیار و بی عیب بود و می توانست مرا خوشبخت کند، به خاطر رسیدن به آرش حتی از خانه فرار کردم تا پدرم را مجبور کنم با ازدواج ما موافقت کند. با این که آرش هیچ پولی برای ازدواج نداشت به عقدش درآمدم، فکر می کردم این ازدواج موفق ترین تصمیم برای زندگی ام خواهد بود.
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت |

